خرید بک لینک
با دوستم ۱۲ ظهر قرارداشتم که باهم بریم دانشگاه.و من یکم دیر رسیدم درحالی که همیشه سعی میکنم ان تایم باشم اما باتاخیر رسیدم .تاکسی که سواررشدم  دقیقا مثل لاک پشت آروم و کند رانندگی میکرد و من دیر رسیدم دوستم منو دیده بهم میگه ناز بودی اما ناز تر شدی .چیکار کردی؟خخخخمنم گفتم هیچی استاد را بعد از یه جلسه دفاع دیدم و فصل آخر رو تحویل دادم خداراشکر فصل ۳ مطالبم خوب بود و استاد تایید کردن.چندتا عکس سلفی گرفتیم و بعد هم رفتیم  یکی از فست فودهای  داخل دانشگاه،در کل روز خوبی بود.+خداراشکر مامان رفت دکتر مسئله مهمی نیست زانو درد و من خیالم راحت شد.

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 19:46

انتظار داشتم فیلمانه بهتری داشت اما اونجور که فکر می کردم نبود

اصلا دوست نداشتم فیلم رو.


+چکیده پایان نامه نوشتم.



برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 19:46

امروز روز ملی هوای پاک ،اما واقعا آسمون آبی آبی انگار با ما قهر کرده .

به امید پاک بودن آسمون شهر هامون 

به امید آبی بودن آسمون نقطه نقطه  کشورم ایران

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 19:46

پلاسکو ۵۳سال سرپا موند تا امروز قربانی هاش رو از بین بی گناه ترین ها انتخاب کنه

آتشنشان بودن

یه شغل نیست

یه سبکِ زندگیه....

که توش همیشه جونت کفِ دستته تا خرجِ مردمت کنـی...

درود به روانِ پاکشـون، روحشون قرینِ رحمت الهی


برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 19:46

ولادت امام حسن عسگری ،خجسته باد.

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 4:25

خیلی تنبل شدم و دوباره باشگاه نرفتم ،مطمئنن وقتی برم مربی  کلی سوال داره که چرا نمیای باشگاه.شنبه بخاطر تولد فندق با مامان بابا رفتیم خرید ،جالبه تولد پسته فصل بهار اما پسته به مامان گفته بود هر چی برای داداشی خریدی باید واسه منم بخری.من خودم از قبل به مامان گفته بودم چون هردو فندق و پسته بزرگ تر شدن  باید کادو یکسان واسشون بخری مامان قرار بود اول واسه تولد فندق موتور شارژی بخره و برای پسته یه اسباب بازی کوچیکتر اما با پیشنهاد قبلی من و حرف فندق بابا دوتا موتور یک شکل واسشون خرید.و دوباره باید برای تولد پسته هم دو تا کادو یک شکل بخره بابا.دو تا موتور خوشگل و بزرک بابا واسشون خرید که احتمالا الان به خوبی نمی تونن استفاده کنن اما تا 8،9 سالگی میشه سوار بشن و گارانتی دار هم هست.وقتی مونتاژ بشه عکسش رو میزارم داخل دفتر یادداشت.پسته به من می گفت عمه دوستت دارم میخوای واسم موتور بخری خخخخخبابا بهش میگه من میخوام بخرم نه عمه خخخخخدیشب شب خوبی بود شام با داداشی و خانومش و مامان بابا بیرون بودیمبابا یه کفش خرید که درواقع از طرف مامان برای ولنتاین بود البته پیشاپیشداداشی هم کبف خرید بر

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 4:25


آه، خواهر امام غریب خراسان، سلاله پاکی و معصومیت! دیوارهای خاک و افلاک، سیاه پوش داغ تواند.

وفات فاطمه معصومه (س) تسلیت باد

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 4:25

فندق درحین بازی خورد زمین و گریه ،خواهری هم کلینیک بود و فتدق واسه اولین بار بهانه مامانش گرفت،از گریه هاش من هم گریه کردم.

داداشی و خواهری هردو برای شام خونمون بودن.

امروز پایان نامه خیلی تایپ نکردم و باید فردا جبران کنم.

نمی دونم فردا دفتر استاد برم یا نه؟

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 4:25

صبح خواب و بیدار بودم هنوز ،به ساعت  دیوار روبه رو نگاه کردم یه ربع به ۹ بود ،وقتی ساعت ۹ شد به استاد پیام دادم که دفتر هستن یا نه؟۵دقیقه بعد ،استاد جواب دادن ، بله دفتر هستن.صبحونه خوردم و آماده شدم .اول رفتم دفتر فنی،و تایپ ها رو از تایپیست؛فایلش گرفتم انتظار نداشتم تعداد صفحه اش اینقدررر بشه!!! و بعد هم پیش به سوی دفتر استاد.دوستم از من یکم زود تر رسیده بود.و با دوستم رفتیم به سمت دفتر استادوقتی رسیدم به دفتر ،نگهبان دم در پرسید با چه کسی کارداریم و من گفتم آقای دکتر.....گفت الان نمازهستن اما برید دفترشون  برمیگردن.چون دقیقا تایم اذان ظهر من و دوستم دفتر استاد بودیم.رفتیم ازمنشی اجازه گرفتیم و رفتیم دفتر استاد،فرصت خوبی بود که عکس سلفی بگیرم و تو نبود استادکلی عکس سلفی گرفتیم.تلفن داخل اتاق استاد زنگ می خورد و دوستم جواب داد  و گفت آقای دکتر نماز هستن  خخخدرحال عکس گرفتن بودیم که صدای در اومد .فکر کردیم استاد اما کاملا اتفاقی دوتا از بچه های دانشگاه بودن و دیگه سلام و احوال پرسی باهم که همین حین، استاد اومدن.من نگران بودم که خیلی ایراد  داشته باشه دو فصل ،ا

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 4:25

امروز یه روز خاص بود چون تولد فندق خاله اس.فرشته کوچولو من 3ساله میشه.صبح تلفن  زدم خونه خواهری  تولد فندق تبریک گفتم.فندق میگفت خاله امروز تولدمه.21 دی ماه 92 که روز تولد فندق بود آسمون برفی بود  و حس خوشحالی که من بابت خاله شدن داشتم رو چند برابر کرد.از صبح مشغول تایپ بودم که خواهری تلفن کرد و به مامان میگفت فندق با بهامین کار دارهفندق به مامان می گفت به خاله بگو بیاد خونه ما.من هم تمام  کتاب و لب تابم برداشتم و اومدم خونه خواهریبی نهایت فندقم رو بوسش کردم .البوم فندق نگاه گردم ،عزیز دلم خیلی کوچولو  بودوقتی تازه بدنیا اومده بود. کلی خاطره قشنگ واسم زنده شد.جشن تولد فردا شب  میگیرن خواهری اینا چون قرار بود رستوران رزرو کنن ،برای فردا شب هماهنگ شده.البته فقط خانواده ما وخاواده شوهرخواهری هستن .الان فندق داره  باخواهری بازی میکنه و من هم نوشتن پایان نامه.

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 4:25

بعدظهر با مامان رفتم آرایشگاه و خرید .وقتی رسیدیم خونه ساعت ۷  بود .من نمازم خوندم و آماده شدم.تصمیم گرفتم تیپ زرشکی و مشکی بزنم .شال زمستونی و بافت زرشکی ،شلوار و کفش مشکی و یه پالتو چرم البته وقتی وارد رستوران شدم پالتو رو در آوردم .سالن رزرو بود و جز خانواده خودمون و شوهرخواهری کسی نبود.فندق خیلی ذوق موتور را کرد همینطور پسته و  خیلی خوب سوار شدن و موتور سواری میکردن .مامان هم فقط آروم قربون ،صدقه این دو آجیل دوست داشتنی میرفت.فندق واقعا بزرگتررشده ، حس می کردم چهره اش عوض شده ،بخاطره تغیید مدل موهاش رفت بودآرایشگاه و موهاش سشوار کشید بود ،پیراهن لی با خط های قهوه ای ،شلوار قهوه ای و کتونی قهوه ای ، برخلاف تولد دوسال قبل که پاپیون داشت امسال تیپ اسپرت بود،پسته هم کت  اسپرت و شلوار، خدای من ،عاشقشونم .شب خوبی بود و خوش گذشت .+فصل اخر پایان نامه کامل نشد :(+دوباره باشگاه نرفتم+ساعت ۳ صبحه و من خوابم نمی بره

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 4:25

حقیقت واقعا تلخه ،دوست داری ازش فرار کنی اما درست مثل سایه دنبالته.حقیقت ها اما نمی خوای باورش کنی.این روزها مدام آرشیو عکس ها رو تماشا می کنم و غرق میشم در گذشته و گاهی دلم میگیره.گاهی دلم تنگ میشه واسه روزهای قبل که تبدیل شده به یک خاطره ،دوست ندارم فراموشم بشه.پسته و فندق شارژ من هستن و واقعا چه خوب که هستن.پنج شنبه شب ،پسته و داداشی و خانومش ،خونمون بودن.من توی اتاقم بودم و طبق معمول مشغول تایپ که پسته اومد کنارم و گفت:عمه،عاشقتم .دوستت دارم.منم بغلش کردم بوسیدمش و گفتم منم عاشقتم و دوستت دارم.ورفتم بازی کنم باهاش و این بازی از ساعت 11شب تا 2صبح ادامه داشت.خخخخاصرار داشت من برم خونه  داداشی و باز با پسته بازی کنم اما خوب با مذاکرات به سبک پسته قانع شد.عاشقشم ،داشت میرفت خونشون با دادشی و خانومش از پله ها برگشته و میگه عمه من بوست نکردم و اومد بوسم کرد.فرشته کوچولو دوست داشتنی من.ظهر جمعه پسته بهم تلفن زده که بیا دنبالم می خواد بیام خونتون و من هم رفتم دنبال پسته و کاراها و برنامه ریزی من به کل عوض شد.برای ناهار خانم داداشم اومد دنبال پسته و پسته هم من رو دعوت می کرد خونشون خخخ

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 4:25

فصل اخر بلاخره تمام شد ،فقط چکیده و نتیجه گیری مونده،اما استرس دارم و فکر میکنم  خوب نیست .جالبه دوستم که دقیقا باهم داریم پیش میبریم پایان نامه رو ،مثل من استرس داره.

فردا قراره ،به استاد تحویل بدم .

+مامانم چند روزه زانوش درد میکنه؛الهی زود خوب بشه ،دوست ندارم مامانم زانوش درد  داشته باشه.

+دلم گرفته  خیلی خیلی گرفته.

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 4:25

پاییز 95 هم کم،کم ،داره به انتها میرسه.

و با نهایت امید برای شروع زمستونی که با سرما خودش می تونه دلهامون گرم کنه.

شب یلدا هم داره نزدیک میشه.

این روزها اکثرا تایمی توی اتاقم و تایمی توی سالن و پیش مامان وبابا ،در حال تایپ کردن هستم .

شب ها خواب های عجیب و غریب ،بهتر بگم کابوس میبینم.

امیدوارم همه چی خوب پیش بره.

روزهای عید خیلی قشنگه.

امروز خیلی ها قراره عقد کن و یا عروسی ،برای همه آرزوی خوشبختی و سعادت دارم.


+امروز نیت کردم و روزه گرفتم،امیدوارم خداقبول کنه.

برچسب: روزهای آخر پاییز,روز آخر پاییز,روزهاي آخر پاييز, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 2:19

گروه دانشگاه صندلی داغ بود و امشب نوبت من.

به خوبی برگزاررشد و سوالات خیلی سخت نبودن البته انگشت دستم واقعا درد گرفت خخخخ

دوست دارم در دفترریادداشتم هر خواننده وبلاگم حداکثر ۳سوال از من داشته باشن و من جواب میدم البته با چنددشرط  :

اینکه سوالات در این چند موضوع لطفا نباشه چون از جواب دادن معذورم

اسم و فامیلم و شهر محل سکونت و نام  و شغل پدر و سوال های این موردی.

سوالات را در قسمت نظرات جواب دادم

برچسب: صندلی داغ,صندلی داغ سوالات باحال,صندلی داغ سوالات, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 2:19

سلام  شما رشته ی وکالتو پیشنهاد میکنید ؟  شما با اینکه متاهل هستید چطور درس می خونید؟ فکر کنم مشهدی باشید  سلام.اگر فردی علاقه مند به حقوق باشه ،بله  پیشنهاد میکنم اما باید علاقمند بود به رشته   من متاهل نیستم و سعی میکنم با برنامه درس بخونم به طوری که از درس دلزده نشم .  من اصفهانی هستم.منم میتونم سوال کنم؟اسمتون چیه؟چه شکلی هستید؟موبایلم داریید؟:) البته مدل گوشیتونو میخواستم بدونم؟اینارو ج بدید ببینم بلدیید تا بقیش. اسمم که جز شرایط برای طرح سوال بود که این سوالا طرح نشه ، بهامین اسم من نیست بهامین یعنی دختر فصل بهار منم متولد بهارم و راستی شما که از  خوانندگان  قدیمی    وبلاگ من هستین و اسم واقعی من رو میدونین.چه شکلی هستم؟خخخ زشت نیستم به گفته اطرافیانم خوشگلم.چشم و ابروم مشکی و پوستم سفیدهمدل گوشیم سامسونگ گلگسی نوت ۵اخ جون صندلی داغخب سوالای من اینکه دوس داری مشخصات همسر ایندت چیا باشه ?چند ساله وبلاگ مینویسی??    همسر اینده ام.فکر کنم ،مهمترین موضوعی که واسم مهمه اعتقادات و اخلاق و اصالت. دوست دارم

برچسب: جواب سوالات صندلی داغ,سوال جواب صندلی داغ,سوال جواب های صندلی داغ, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 2:19

گاهی برای دور هم بودن ؛احتیاج به علت هایی داریم درست مثل یلدا یه سنت دیرینه ،فقط برای ۱دقیقه ،طولانی تر بودن.و چقدر خوبه این مناسبت ها.به قول مامانبزرگ اینروزا هرشب ،شب یلداس.خانواده کوچیک و دوست داشتنی من هم یلدایی خوبی داشتیم.خواهری بعداز شام اومدن خونمون چون دعوت بودن اما داداشی از شام خونمون بودن.من تا فرصت شد کلی عکس گرفتم .خیلی خیلی خوش گذشت.مخصوصا با آجیل های شیطون ،فندق و پسته که من عاشقشونم.خندوانه هم که فصل ۴ شروع شد واما چه حیف جناب خان دیگه نیست:(یلداتون با تاخیر مبارک.+خیلی تنبل شدن واسه نوشتن ،خودم این تنبلی دوست ندارم.

برچسب: یلدا طولانی ترین شب سال,چرا شب یلدا طولانی ترین شب سال است؟, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 2:19

پنج شنبه خواهری کلینیک بود و فندق خونه ما،برای شام داداشی و خانومش و پسته هم دعوت داشتن. خیلی غافلگرانه،دایی و پسرش اومدن خونمون،دلم برای دایی خیلی تنگ شده بود. معرفت دایی این بود که وقتی از محله ما گذر کرد اومد و به ما سر زد. پسته و فندق ،ماشالله حسابی شیطنت کردن. پسر دایی کوچولوی من الان برای خودش مردی شده بود ،قد بلند و خوشتیپ،کلاس 9 بود . جمعه شب داداشی وخانومش و پسته اومدن خونمون سرزده ،پسته خیلی بانمک شده ،میگفت عمه دوست دارم ،خیلی بوسش کردم و خیلی حس خوبی بود که پسته هم اومد و با لب های کوچولوش ،صورتم بوست کرد.   +دلم گرفته نمیدونم چرا

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 2:19

دومین جلسه باشگاه که من برنامه شخصی خودم شروع کردم و به مرور علاقه ام به این سبک ورزش بیشتر میشه .واقعا انرژی و اثرش بی نهایت.و اینکه باخواهری میرم حس خوشایندی برای من.خدا ،خدایا گاهی  فکر میکنم دیده نمیشم اما بهتر بگم میدونم این اشتباه و ناشکری ،بازهم مطمئن شدم تا خود شما نخواهی کاری صورت نمیگیره و همینطور متوجه شدم حواست به من هست ؛خدایا دوستت دارم .امایه چی بگم ،تودلمه و میدونم اگه نگم هم شما خبر داری.صبر و حکمتت شکر و راضیم بهش اما بهم کمک کن خدایا محکم باشم.خدایا کمکم کن.دلم تنگه ،دلم گرفته ،اضطراب و وقت کم نوشتن پایان نامه ،همش نکته های منفی که سعی میکنم ابراز هم نکنم  .موضوع سختی که فقط یه کتاب و چند مقاله تونستم پیدا کنم.خدایا کمکم کن.شام امشب بهامینپز بود اونم پیتزا ،خداراشکر خوب شده بود.وقتی مامان تایید کنه واقعا  یعنی نامبر وان بودم .شبتون قشنگ.یواشکی بگم، دلم واسه یادداشت های شبانه تنگ شده بود.چه خوبه اینجا را دارم.

برچسب: مناسبت 4 دی ماه,تعطیلی 4 دی ماه 92,شیمی 4 دی ماه, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 2:19

احتمالا فردا نتایج اعلام بشه ،البته بعید میدونم .بعد باشگاه رفتم کلینیک خواهری به مسئول پذیرشش یه سری برگه بدم،بهم گفت نتیجه آزمونت چی شد بهامین؟؟و من هنوز اعلام نشده احتمالا فردا.نمیدونم نتیجه چی میشه اما دوست دارم یه نفر قبول بشه چون میدونم دوسال خیلی تلاش کرده .اما خودم اگه قبول نشمبعداز دفاع و اتمام درسمباز دوباره درس بخونم واسه آزمون؟البته رشته من جز رشته های که باید همیشه آپدیت باشم اما دوست دارم شاغل بشماما خوب از طرفی به خاطر موقعیت  اجتماعی پدرم هر شغلی نمیتونم برم .از طرفی وکالت دوست دارم .گاهی از آینده میترسم اما سریع به خودم امید میدم.البته بعد پایان نامه میخوام مقاله بنویسم و چاپ کنم و زمان بیکاری ندارم.شاید الکی دارم بهانه میگیرم...شایدشایدم قبول شدم.واقعا نمی تونم پیش بینی کنم قبول میشم یا نه....خوشبحال هر کسی که سریع خوابش میبره .من و هندفری و آهنگ های حامدهمایون البته الان دارم از عارف اهنگی گوش میدم (کی بهتر از تو)خیلی دوست دارم ترانه اش رو .

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 2:19

ای مریم ! خدا تو را به کلمه ای از خودش بشارت میدهد که نامش مسیح عیسی بن مریم است ،در حالی که در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان الهی است (سوره آل عمران، آیه 45 )

میلاد حضرت عیسی مسیح (ع) مبارک باد

چون به سخن نوبت عیسی رسید

عیب رها کرد و به معنی رسید

عیب کسان منگر و احسان خویش

دیده فرو بر به گریبان خویش

کریسمس بر هموطنان مسیحی مبارک

برچسب: کریسمس و سال نو میلادی,کریسمس میلاد مسیح, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 2:19

درست از دی ماه 92 شروع شد ،3سال پیش.برای آزمون کارشناسی ارشد  دانشگاه 10 جلسه کلاس فشرده ،که صرفا نکته بود و تست برگزار کرده بود و دوستم بهم اطلاع داد و من هم کلاس ها را ثبت نام کردم.یکی از افراد کلاس که بعدمتوجه شدم که اصلا هم رشته من نبوده و دوست استاد و مدرس کلاس بوده در کلاسها حضور داشت و چند باری از من سوالات درسی پرسید  و بین دخترای که بودن از من خوشش اومده بود.در همون حین بعد آزمون ، با تحقیقات و شناخت کامل من ،پدرشون رفته بودن دفتر پدرم و از علاقه پسرشون به من که کاملا یه طرف بود صحبت کرده بودن و اجازه خواستگاری.من اون زمان به ازدواج فکر نمیکردم و جواب رد دادیم.الان 3سال از اون اتفاق گذشته و من اصلا به این ها فکر نمی کردم اما اون فرد دوباره از من خواستگاری کرده.3سال فقط به من فکر کرده .برادر کوچیکش ازدواج کرده و اما خودش نه.واقعا نمی دونم  چه تصمیمی بگیرم؟؟همیشه دوست داشتم و دارم عشق و دوست داشتن دلیل انتخاب خودم باشه.اما الان واقعا نمیدونم چه تصمیمی بگیرم؟؟جای من بودین چه تصمیمی می گرفتین؟اونقدر از اون اتفاق گذشته که من داششجو ارشد شدم و الان در حال نوشتن پایان

برچسب: نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 2:19

ساعت حدود ۳صبح وومن از ۱ شب تصمیم داشتم بخوابم اما نمی دونم چرا خوابم نمیبره. 

ممنونم از راهنمایی همه بابت یادداشت قبلی.فعلا پایان نامه نویسی  تمام روزم پُر کرده و باید خیلی زود تموم بشه.خیلی نگرانم.

نتایج هم هنوز اعلام نشده به محض اعلام شدن ،حتما نتیجه رو یادداشت می کنم.

چهارشنبه گذشته باشگاه خوب بود.

پنج شنبه داداشی وخواهری خونمون بودن.

شام آخرین روز هفته ،غذای مورد علاقه من بود که خیلی دوست دارم.


برچسب: اینجا شب نیست,اینجا شب نیست 1,اینجا شب نیست رادیو جوان, نویسنده: هستی قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 12 دی 1395 ساعت: 2:18

صفحه بندی